این منم اقای نویسنده وبلاگ .

من همیشه همه چیز را میبینم !!!!!!!!!!!!!!!!
من یک بار بدجوری از دیوار آویزان شده بودم !!!!!
رفته بودم روی پشت بام وموقع برگشتن نتوانستم جای پای مناسبی پیداکنم خوب نه راه رفتن داشتم نه راه برگشت وجایتان خالی عموی بزرگم سر رسید او یک نظامی به تمام معنی بود با لباس ارتشی و فانوسقه پهنش زیر پایم امد وگفت بپر تو بغلم
آی خدا هیچ وقت فراموش نمیکنم
فکر میکنید بعدش چه شد ؟ ......
شما چی ؟ آیا جایی گیر افتاده اید ؟ بنویسید
آیا تا به حال جیغ کشیده اید ؟!!!!!
برایم بگو بعد از بلند شدن جیغت چه اتفاقی افتاده است ؟
من یکبار با تمام قدرتم این کار را کردم وبعد پا گذاشتم به فرار
توی کوچه بودم ساعت ده شب بود نمیدانید چه اتفاقی افتاد باور نمیکنید
بله هیچکس هیچ توجهی به ان نکرد برایم خیلی عجیب بود
گاهی اگر دستم رسیده به کسی زنگ زده ام یا جیغ گشیده ام و البته خیلی وقتها هم از ترس خشکم زده و کوچکترین تکانی نخورده ام.
یکبار زنگ زدم و تمام فامیل با چماق آمدند ....ولی متاسفانه ان صدا رفته بود
در مورد شما چی ؟ بنویسید

وقتی خیلی به او خیره می شوم قلبم به "تالاپ تلوپ" می افتد
بیایید با هم این تجربه را داشته باشیم بروید به او یا پدرتان به دقت
نگاه کنید در دلتان چی احساس می کنید؟ برایم بنویسید
آخرین بار که از جلوی آینه رد شدی چه چیز جالبی در آن دیدی؟
برایم بنویس
ما مطمئن هستیم میتوانیم بازی های زیادی با شما گلهای قشنگ داشته باشیم .
از امروز شروع میکنیم :
تمام بازی ما گفت وگویی است که بین ما برقرار می شود منتظر هستم